تبلیغات
نورالزهرا ( س ) - مادر مظلوم، زهرای عزیز
نورالزهرا ( س )

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجید جعفری

آخرین پست ها

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مادر مظلوم، زهرای عزیز



مادرجان فاطمه، حالا نوبت به خودم رسید، که خودم بگویم و خودم بشنوم. راز و نیازم با تو باشد، یا من بگویم و تو بشنوی.  مادر مهربان، دلم به یاد قبر گم شده‏ات به مادر مادر گفتن خوش است.
مصیبت‏های تو فراموش نشدنی است، مخصوصاً مصیبت پنهانی قبرت که همه‏ی ناراحتی‏های من از آنجا منشأ گرفته.  مادرجان قبر گمشده‏ی تو تناسبی با قبر فرزندت حسین علیه‏السلام دارد. اگر به قبر تو اصلاً دسترس نیست، قبر حسینت را هم ما دسترس نداریم. زیارت قبر تو را برای مصلحتی خودت مانع شدی، ولی زیارت قبر حسینت را دشمنان از ما منع کردند.ولی نمی‏دانم در منع زیارت قبر حسینت دیگر چه مصلحتی هست؟!!
مادر عزیزم، مصیبت‏های تو در حقیقت سرچشمه کربلا است. آری شروع کربلا از بین در و دیوار خانه توست، شمشیرها و نیزه‏ها و تیرهائی که در کربلا به فرزندانت فرودآمد، در کارگاه سقیفه ساخته شد. تیر سه شعبه که به قلب نازنین حسینت رسید، و تیر حرمله که به گلوی نوه‏ی کوچکت علی‏اصغر آمد، آنگاه ساخته شد که محسنت دست و پا می‏زد.
اگر در کربلا کودک شش ماهه را کشتند، پشت در و دیوار کودک به دنیا نیامده را با آن ضربت مقابل دیده ‏گانت به شهادت رسانیدند. حسین تو در هر دو حاضر بود ، هم شهادت برادر کوچکش محسن را در کنار مادر، زیر دست و پای مهماجمین می ‏دید، و هم دست و پا زدن اصغر شیرخواره ‏اش را روی دستش می‏نگریست. گمانم آنکه قتل محسن مظلوم سوزنده‏تر بود چون اصغر را خودش به میدان آورد ولی قاتلین محسن با پای خودشان بر سر تو و محسنت ریختند.
مادر اصغر رباب را تسّلی می‏دادند، و اصغر را از او پنهان می‏داشتند، ولی تو ای زهرای مظلوم در پشت در با محسنت بی ‏رمق افتاده بودی و کسی به دادت نمی‏ رسید، که مجبور شدی ناله ی سوزناک «یا فضّه‏ی خذینی» سردادی. اگر فضّه و همسرت نبود هر دو زیر دست و پای مهاجمین نامرد و چکمه پوشان ابوبکر می‏ماندید.
مادر مظلوم، زهرای عزیز!

دست علی علیه‏السلام هنگام غسل از روی زخمهای تو به آسانی مرور نمی‏کرد، یک چشم علی علیه‏ السلام به مظلومیّت تو می‏گریست و چشم دیگرش به محسن نازدانه‏ات اشک می‏ریخت.
می‏گویند: اصغر را روی سینه‏ی حسین دفن کردند، امّا محسن قتلگاهش پشت در نیم سوخته بود ولی قبرش معلوم نیست! اصلاً محسن قبر دارد؟!
راستی که روز قیامت برای شفاعت همان محسن مظلوم بس است.
بانوی پهلو شکسته، قبر پنهانی تو ما را عقده‏دار نموده، نمی‏دانم جنایات بشر ما را از این نعمت محروم کرده و فقط فرزندان پاکت دستشان بقبرت می‏رسد. آری خود چون لیلةالقدر و قبر تو نیز آیتی از آیات است.
در شگفتم! قبر محسنت چرا از ما پنهان است، شاید او نیز از مردم دنیا چنان آزرده شد که در حال حیات دنیا را اصلاً ندید، و نخواست دنیائیان حتّی قبرش را هم ببینند.
مادرجان، عقده‏ای که اقیانوس دلم را فراگرفته، و جزر و مدّش، امواجی در محیط قلبم ایجاد کرده، گاهی از تصوّرش روح و جانم مستغرق تحسّر و تأسف می‏گردد، و اگر هرکس لحظه‏ای در این موضوع تفّکر و دقّت کند دگرگون می‏شود.
و آن تأمل در کلام امیرالمؤمنین علیه‏السلام است که به حارث همدانی فرمود:

یا حارث همدان من یمت یرنی
من مؤمن او منافق قبلاً

هرکس هنگام جان دادن مرا خواهد دید چه مؤمن باشد. چه کافر من مبهوت و وامانده شدم، تو که هنگام جان دادن بر سر مؤمن و منافق حاضر می‏شوی، چه سرّی داشت که بالین زهرایت حاضر نبودی، و هنگام جان دادنش به مسجد رفتی؟!! گمانم اگر جان دادن زهرا علیهاالسلام را می‏دیدی، تو قبل از همسرت عزیزت جان می‏سپردی.
آری، هنگام جان دادن زهرا علیهاالسلام چاره‏ای جز بیرون رفتن نداشتی، چون تاب دیدن این منظره در تو نبود، و صلاح ندیدی که دنیا یکباره از وجود دو معصوم- علی و زهرا علیهاالسلام- خالی شود. و راضی نشدی مردم- هر چند بی‏وفا بودند- بی علی علیه‏السلام بمانند.
زهرا علیهاالسلام هم از تو تقاضا نکرد که در آن لحظات جانکاه بالینش حاضر شوی، و هر دو به این مصیبت جانسوز تن در دادید، که در دانه‏ی نبّوت در حجره در بسته در وطن خود غریبانه جان دهد، و همسر و فرزندان و حتی اسماء و فضّه خادمه هم بالای سرش نباشد.
و آنچه مرا بیشتر رنج می‏دهد این است که حسنین علیه‏السلام برای دعا به مادرشان به روضه‏ی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رفته بودند، آیا زینب و کلثومش کجا بودند؟! آیا فضه‏ی یا اسماء آنها را نیز در گوشه مشغول کرده بودند تا جان دادن مادر را نبینند!! آیا آن دو دختر بچه را به خانه‏ی یکی از نزدیکان فرستاده بودند؟! کدام نزدیکان که همه از علی و فاطمه علیهماالسلام بریده بودند؟!
یعنی آنان از قصّه خبر نداشتند؟! اصلاً بهتر است سر این داستان نیز باز نشود و مکتوم و مختوم بماند، و سوختگان غمش بیشتر بسوزند، و از جگر ناله‏ی یا زهرا یا زهرا سر دهند و اشک حسرت به قبر گمشده‏اش نثار کنند، و گویا مقدرّ شده همه‏ی مصائب تو را سر پوش بگذارند.
مادرجان، من که ترا مادر مادر صدا می‏زنم، بیش از بیست نسل از زمان تو می‏گذرد، و من از نواده‏های دختری تو پس از گذشتن این همه زمان و نسلها انتسابم به تو می‏رسد، و همین که می‏شنوم قبل از چهارده قرن ترا آزردند و اهانت‏ها و ستم‏ها به تو روا داشتند، از شنیدنش حالت غیرقابل تحّمل در خودم مشاهده می‏کنم، و بی‏اختیار سیلاب اشکم جاری می‏شود. حال در این فکرم که دختران بلافصل تو زینب و ام‏کثوم در آن روزها چه کردند و چه کشیدند!!
آیا می‏شود دختر تازیانه خوردن مادر را ببیند؟ آیا ممکن است دختر صدای استغاثه‏ی مادر را بشنود و نتواند یاری کند؟!!
اصلاً مادرجان، در قضّیه‏ی سوزانیدن در خانه، و هجوم نامردان کافر، و فشار در و دیوار، و شهادت محسن عزیزت، دخترانت- زینب و کلثوم- کجا بودند؟ خدا کند که در صحنه نباشند و بعد از اتمام قضیّه تو را ببینند.
گاهی با خودم تصّور می‏کنم و می‏گویم: اکر زینبین در صحنه‏ی در و دیوار حاضر بودند کاری از دستشان نمی‏آمد، مگر اینکه در صحن خانه به این طرف و آن طرف فرار کنند، و دستشان را مظلومانه بر سرشان بگذارند و ناله‏ی وااُمّاه وااُمّاه سر دهند، و برای میدان کربلا خود را آماده کنند، و رویاروئی با عمر را با رویاروئی عمر سعد، و «ایقتل ابوعبداللّه و انت تنظر الیه»، تداعی کنند.
و با روبرو شدن با سقیفه چیان، روبرو شدن کوفیان تداعی شود که: «اما فیکم مسلم».
و اگر یک نفر مسلمان بین آن همه مردم بود، به داد حسینت در کربلا و خودت در محلّه‏ی بنی‏هاشم مدینه می‏رسید، ولی یک نفر جواب مثبت نداد و برنامه‏ی سقیفه را ادامه دادند، و در کفرشان باقی ماندند، و سیعلم الذّین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون.
مادر عزیزم، زهرای مرضیّه، هنوز حرفهایم تمام نشده. هنوز همه‏ی عقده‏های دلم را نگفته‏ام. هنوز باید با تو راز دل بگویم و بسوزم. پنهانی قبرت مرا به این حال انداخته.
آیا در جریان در و دیوار، و سوزانیدن در و شهادت محسن علیه‏السلام و بالا رفتن تازیانه و بردن امیرالمؤمنین علیه‏السلام با آن حال رقّت بار، فرزندان خردسالت چه عکس‏العملی از خود نشان دادند؟!
شیخ عبدالزهرا علیهاالسلام نقل کرده که یک شب حضرت سیدالشهد علیهاالسلام را در خواب دید و سلام کرد، حضرت از او گله کرد که چرا روضه‏ی مرا نمی‏خوانی، عرض کرد: مولای من، من روضه خوان شما هستم و همیشه روضه‏ی تو را می‏خوانم. حضرت فرمود: منظورم روضه‏ی آن مصیبتی است که در ایّام طفولیّت به ما رسید. عرض کرد: آن کدام مصیبت است؟ فرمود: وقتی در مدینه مهاجمین به خانه‏ی ما ریختند و درب خانه را سوزانیدند، و جسارتی که به مادرم شد، مادرم زهرا علیهاالسلام بیهوش افتاده بود، و از طرفی هم پدرم علی علیه‏السلام را کشان کشان به مسجد می‏بردند، ما بچه‏ها متحیّر مانده بودیم چه کنیم؟ پشت سر پدرمان برویم و او را کمک کنیم یا به داد مادرمان برسیم؟ولی مادرجان، از همه بیشتر دلم به حال کسی می‏سوزد که تو هم، تا آخرین نفس در فکر او بودی و دلت بحال او می‏سوخت، و او نیز در فراق تو و بیاد مصائب و مظلومیّت تو می‏سوخت، و کلمات او بر سر تربتت نشان‏گر قبسی از آتش‏های اندرون اوست که بصورت:

نفسی علی زفراتها محبوسة
یا لیتها خرجت مع الزفرات

لاخیر بعدک فی الحیات و انّما
ابکی مخافة ان تطول حیاتی

سر می‏داد، اینها هم حاکی از سوز دل علی علیه‏السلام بود.
مادرجان، راستی باورکردنی نیست! و من هر وقت قضیّه‏ی در و دیوار و تازیانه را در ذهنم مجسّم می‏کنم، با خود می‏گویم: این ماجرا که سنگ را آب می‏کند، مردم مدینه از اوّل تا آخر ناظر جریان بودند، و در هیچ یک از آنان حرکتی به وجود نیامد، و هیچ عکس‏العمل مثبت در برابر دختر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از آنان دیده نشد!!
اصلاً انسان متعجّب می‏شود که همه ناله زهرا علیهاالسلام را شنیدند و بی‏تفاوت و بی‏اثر گذشتند!!
ولی اشتباه کردم همه بی‏تفاوت نبودند، بعضی‏ها درآوردن هیزم برای سوزاندن درب خانه دست و پا می‏زدند.
الله‏اکبر، در این همه مردم بنام مسلمان یک نفر انقلاب روحی پیدا نکرد، جز یک نفر یهودی که با دیدن آن منظره مسلمان شد!!
آری مشاهده‏ی مظلومیّت علی و زهرا علیهاالسلام کافر را مسلمان می‏کند، و مسلمانان بی‏تفاوت کافر و مرتد می‏شوند.راستی آیا باز هم کسی در «ارتّد الناس الا ثلاثه او اربعه» متوقّف است؟ آیا مشکل ارتداد مردم بعد از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حل نشد؟
آیا کسانی که سوختن در خانه‏ی وحی و پهلو شکستن دختر رسول‏الله صلی اللَّه علیه و آله را دیدند و یاری نکردند مسلمانند؟!
و شگفت‏تر از همه‏ی اینها، مسلمانی بود که با دست خود در خانه علی و زهرا علیهاالسلام را آتش زد، و تازیانه بالا برد و بر عصمت کبرا و خاتون کبریا و انسیّه حورا زد.
آیا اثر وضعی این سکوت اهل مدینه آن نبود که در قضیّه‏ی حرّه مال و جان و ناموسشان به باد فنا برود؟!!!
آیا مردمی که خلیفه رسول‏اللّه صلی اللَّه علیه و آله را که به دستور خدا تعیین شده بود کنار گذاشتند، و خلیفه‏ای که ساخته و پرداخته کارخانه‏ی سقیفه بود با آغوش باز گرفتند، سزاوار نبودند که در گرفتاری تیه و تحیّر بمانند.
راستی آنانکه در مدینه‏ی علم را که «سلونی قبل ان تفقدونی، و من به راه آسمانها از راه زمین داناتر و آشناترم» بر زبان داشت خانه‏نشین کردند، باید در چنگال خلیفه‏ی جاهلی که با ترّنم «کلّ النّاس افقه من عمر حتّی المخدرات فی الحجال» گرفتار شوند و در زیر تزویر پیر وامانده، «نغمه‏ی اقیلونی فلست بخیرکم» بشنوند.
آری گروه حسبنا کتاب اللّهی که در روزهای اول کتاب اللّه و عترتی‏ها را عقب زدند و مسندانّی جاعل فی الارض خلیفه را به بی ‏لیاقت‏ ترین مردم دادند سزاوار همین بودند، آنان لیاقت امیرالمؤمنین علیه‏السلام را نداشتند.
مادرجان، یک روز تنها بودم به فکر تو افتادم، و قصّه‏ی هجوم سقیفه‏چیان و جسارت به ساحت قدس تو را برابر چشمانم مجسم کردم. با خود گفتم:
مادر، تو که پاره‏ی تن پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله بودی، تو که خدا درباره‏ات می‏فرماید: اگر فاطمه علیهاالسلام نبود پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی علیه‏السلام را نمی‏آفریدم، تو که مادر یازده امام معصوم هستی، تو که همسر خلیفه الله امیرالمؤمنین علیه‏السلام هستی، که اگر علی علیه‏السلام نبود هیچکس کفوّیت همسری تو را نداشت.
من چه می‏گویم، مگر فضائل تو به شمار می‏آید، فضائل تو را دوست و دشمن می‏دانست و می‏داند.
با این همه جلالت که برای تو بود و همه می‏دانستند، در مدت کم که هنوز از شهادت پدرت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله زمانی نگذشته بود، چگونه این همه ستم به تو روا داشتند؟
اصلاً، همه‏ی مصائب را کنار می‏گذاریم، همین یک مصیبت برای ما بلکه برای بشریّت،بلکه فرشتگان و همه‏ی موجودات بس است، که برای همین شب و روز ابد الدّهر بر سر و سینه بزنند و اشک حسرت بریزند: که یک روزی بر این دنیا گذشته، در زیر این آسمان و روی این زمین به فاطمه علیهاالسلام دختر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله جسارت کردند، و زبانم لال تازیانه زدند!!
من تعجّب می‏کنم وقتی که این غائله‏ی هولناک در روی این زمین واقع شد زمین چگونه تحمّل کرد و اهلش را فرونبرد؟ و هنگامی که این جنایت را در زیر آسمان مرتکب شدند چگونه از هم پاشیده نشد!!
و انسانهائی که آنرا دیدند چگونه از شرم و خجالت نمردند؟ راستی اگر دوستانش فقط برای ناله‏ی «یا فضّة خذینی» فاطمه علیهاالسلام از غیرت و حمیّت سر بزیر باشند و شب و روز گریه کنند و ناله‏ی یا زهرا علیهاالسلام یا زهرا علیهاالسلام سر دهند کم است.
ولی مادرم زهرا، چه باید کرد؟ کاری که نباید بشود شده، و ظلم و جسارتی که به تو گذشته با هیچ چیز جبران نمی‏شود، جز اینکه آخرین یادگارت و سرور سینه‏ات، مهدی عزیزت بیاید، و انتقام تو را از غاصبین و ظالمین تو بگیرد.
ببخش ای مادر ستمدیده، باز اشتباه کردم! مگر انتقام تو گرفتنی است؟
هزاران هزار ابوبکر و عمر را از قبر بیرون بیاورد و بسوزاند و خاکسترش را بباد بدهد، انتقام ورم بازوی تو نمی‏شود. انتقام قبر گمشده‏ی نور دیده‏ات محسن عزیز نمی‏شود تا چه رسد به قبر نامعلوم خودت.
مادرجان خیلی به حال همسر عزیزت علی علیه‏السلام می‏سوزم و می‏گدازم، زیرا که من و همه بعد چهارده قرن از شنیدن این فاجعه چنین حالی پیدا می‏کنیم، امیرالمؤمنین علیه‏السلام که همه‏ی این مناظر را با چشم خود دیده، چه کشیده؟ و بر او چه گذشته؟
ما حال علی علیه‏السلام را در آن قضایا حتّی نمی‏توانیم تصوّر کنیم، مگر از کلمه‏ی «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی» ذره‏ای از بسیار متوجّه باشیم.
ولی اینجا مشکل دیگری پیش می‏آید، که سی سال استخوان در گلو و خار در چشم را،بلکه یک ساعت آنرا هم نمی‏توانیم تصوّر کنیم زیرا تاب آنرا نداریم، پس در این مسئله هم بهتر است، لب فروبندیم و سخن نگوئیم، جز اینکه بگوئیم:
سیدی و مولای آجرک اللّه فی مصائب ابنة عمّک الزهرا علیهاالسلام، خداوند در این مصیبت همانند استخوان در گلو و خار در چشم صبرت دهد.
ولی من می‏خواهم بگویم مصیبت امیرالمؤمنین علیه‏السلام بالاتر از این بوده، مولا برای فهم و درک ما این گونه ترسیم کرده، و خواسته دردهای اندرونی خود را با مثال استخوان و خار یعنی محسوسات بما بفهماند، وگرنه از خنجر و نیزه در چشم و گلوی علی نیز درد آورتر بوده و فقط بخاطر وعده‏های خدا و وصیّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله همه را صبر و تحمل کرد.
و لنصبرّن علی ما آذیتمونا و علی اللّه فلیتوکل المتوکلّون.
و جعلنا منهم ائمّة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون.
حالا می‏خواهم در این گفتگو با مادر پهلو شکسته‏ام زهرا علیهاالسلام خداحافظی کنم، و داغ قبر گمشده ‏ی مادر را در سینه نگهدارم، ولی در بستر خواب و آنگاه که بیدار می‏شوم و وقتی که می‏نشینم و برمی‏خیزم و می‏روم و می‏ایستم، و رد زبانم همین است:
خدایا قبر مادرم زهرا علیهاالسلام کجا است؟ قبر مادرم کجا است؟ قبر زهرا علیهاالسلام کجا است؟ گمشده ‏ی من کجا است؟