تبلیغات
نورالزهرا ( س ) - ماجرای دفن یک جسد مجهول الهویه در کربلا
نورالزهرا ( س )

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجید جعفری

آخرین پست ها

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ماجرای دفن یک جسد مجهول الهویه در کربلا

ماجرای دفن یك جسد مجهول الهویه در كربلا

رسم ما شیعیان این است كه جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل می كردیم.من نیز چنین كردم اما وقتی به كربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم كه زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان كربلا دفن كنم.  

 به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «ابو ریاض» از افسران ارتش عراق در زمان جنگ 8 ساله و رجال سیاسی فعلی این كشور نقل می كند: « در جبهه های جنگ مشغول نبرد بودم كه دژبانی مرا خواست.

فرمانده مان با دیدن من ، خبر كشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.خیلی ناراحت شدم . من برای او آرزوهای زیادی داشتم و می خواستم دامادش كنم.


به هر حال ، به سردخانه رفتم و كارت و پلاك فرزندم را تحویل گرفتم و رفتم تا جنازه اش را ببینم. وقتی كفن را كنار زدم ، شدیدا یكه خوردم. با تعجب توام با خوشحالی گفتم:« اشتباه شده ، اشتباه شده. این فرزند من نیست.» افسر ارشدی كه مامور تحویل جسد بود ، با بی طاقتی و عصبانیت گفت: « این چه حرفیه می زنی؟ كارت و پلاك قبلا حك شده و صحت اون ها بررسی و تایید شده.» واقعا برایم عجیب بود كه او حاضر نمی شد حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند. من روی حرف خودم اصرار می كردم اما ناگهان خوف و اضطرابی در دلم افتاد كه با مقاومتم مشكلی دیگر برایم ایجاد شود. در زمان صدام با كوچك ترین سوء ظن و ابهامی ممكن بود جان شخص و خانواده اش بر باد برود. زود سكوت اختیار كردم و ارتش مرا مجبور كرد كه جسد را برای دفن به سمت بغداد حركت بدهم.

رسم ما شیعیان این است كه جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان شهرمان حمل می كردیم.من نیز چنین كردم اما وقتی به كربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم كه زحمت ادامه راه را به خودم نداده و او را در همان كربلا دفن كنم.

چهره آن جوان كه نمی دانستم كدام خانواده انتظارش را می كشد ، دلم را آتش زده بود . او بدنی پر از زخم داشت اما با شكوه آرمیده بود. او را در كربلا دفن كردم و بر پیكرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت خود رفتم.
سال ها از آن قضیه گذشت و خبری از فرزندم نیافتم تا این كه جنگ تمام شد و خبر زنده بودن او به دستم رسید. فرزندم سرانجام در میان اسرای آزاد شده به عراق بازگشت. از دیدنش خوشحال شدم و شاید اولین چیزی كه به او گفتم این بود كه « چرا كارت هویت و پلاكت را به دیگری سپردی؟»

وقتی او ماجرای كارت هویت و پلاكش را برایم تعریف كرد ، مو بر بدنم راست شد. پسرم گفت: « من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم. او با اصرار از من خواست كه كارت هویت و پلاكم را به او بدهم. حتی حاضر شد در قبالش به من پول بدهد. وقتی آن ها را به او دادم ، اصرار می كرد كه حتما باید قلبا راضی باشم. من هم به او گفتم در صورتی راضی خواهم شد كه علت این كارش را بدانم.او حرف هایی به من زد كه اصلا در ذهنم نمی گنجید. او با اطمینان گفت : «من دو یا سه ساعت دیگر شهید می شوم و قرار است مرا در جوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین (صلوات الله علیه) دفن كنند. می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم بیارامم. » . دیگر نمی دانم جه شد و او چه كرد اما ماجرا حكایت همان بود كه گفتم.