تبلیغات
نورالزهرا ( س ) - سلام ای مادر تنها و غریب، ای مادر مظلوم!
نورالزهرا ( س )

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجید جعفری

آخرین پست ها

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام ای مادر تنها و غریب، ای مادر مظلوم!

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و توکلت علی الله و اعتصمت بحبل الله

ای تربت گم گشته‏ ات، دارالسلام أنبیاء(ع) * صحن بقیع خلوتت، بیت‏ الحرام أنبیاء(ع) * از کوثر احسان تو، لبریز جام أنبیاء(ع)

سلام ...

مادرجان! سلام، حالتان خوب است، قربانتان شویم، دلمان برایتان تنگ شده است. دورتان بگردیم، شرمنده‏ایم! جز زحمت چیزی نداریم! باز هم دستی خالی با نگاهی آکنده!

مادر! ای آرام جان! دلتنگیم، مضطربیم، بی قراریم! بغض گلویمان را می فشارد! مادر، ای مادر مهربان! ای مادر تنها و غریب، ای مادر مظلوم! دوست داشتیم در رکابتان باشیم، دوست داشتیم حریم شما باشیم، حصن امن شما باشیم، دوست داشتیم حرم مطهر و نورانیتان باشیم، دوست داشتیم همراه بهترین فرزندانتان باشیم؛ جوانان رشیدتان، یلانی که عالم را در دستشان گرفته، همه غم‏ها و دردها را به جان مبارکشان خریدند، مادرانه؛ بی نام و نشان، ساختند برای محبوب شما، ساختند، سوختند، آماده کردند و رفتند ... مادرجان! سالها در هجران شما سوختیم، و در انبوهی از حجابهای نورانی وجود مقدستان زندگی کردیم ...

نوازش دست مهربانتان را بر سرهای زخمیمان با تمام وجود احساس کردیم، طعم کوثر وجود نازنینتان را چشیدیم. در خانه باصفایتان راهمان دادید و همنشین بهترین فرزندانتان؛ ساکنین همیشگی این حرم مقدس نمودید. ما نیز بی نام و نشان، بریدگانی از همه جا جز از درگاه مطهر شما بودیم، خسته و مجروح، درمانده و گریان اما امیدوار، نمی دانستیم این امید از کجا در وجود آلوده ما جاری می شد، نوری آشنا بود، مأنوسمان بود، از جنس همان دست معطری بود که در بحبوحه دنیای وجود و در لایه‏ های تاریک آن، ما را به سمتی می کشاند، گاه که می‏خواستیم دنبال کنیم، چشمانمان یاری نمی کرد، آری، این دیدگان تحمل و تاب همراهی با آن دست مادرانه را نداشت! مدت‏ها گذشت، چیزی در وجودمان جوانه زده بود، بی تاب و بی قرار! نمی گذاشت آرام بگیریم، بچه‏ های بازیگوشی را که در آستان آن خانه، خوابی ناز، هوشیاریشان را ربوده بود ... اندک اندک هوشیار کرد و بیداری را در ابعاد وجودشان ساطع نمود، از بالای سرمان شروع شد، چشمانمان را روشن ‏می‏کرد و گوش‏هایمان را شنوا، با اشتیاقی بی حد و حصر دنبالش می‏کردیم، گویی سالها در انتظارش بودیم، آری! همان گمشده مهربان بود، همان که به جستجویش در دنیای وجودمان عازم شدیم، آمدیم که نصرتش کنیم، مدتی زیر چادرش بازی کرده بودیم، با او انس گرفته بودیم، اما هیچوقت قانع نشدیم، نمی دانیم چرا؟ آن زمانی که چادر گرم و لطیفشان را احساس کردیم، کم کم عطر چادر در وجودمان نشسته بود، و ما را به سمتی می کشاند، سمتی نوارنی، ابتدایش حرکت و امتدادش تاختن، گویی هیچگاه سکونی نداشت، هر چه پیش‏تر رفتیم، تشنه ‏تر و مشتاق‏تر، وجودمان داشت کنده می شد، از خود بی‏خودتر، با خود بیگانه ‏تر و با او آشناتر ... تا اینکه به دهانمان رسید، دست خودمان نبود، نمی توانستیم خودمان را نگه داریم، عطسه‏ ای کردیم که خواب فراموشان بی‏خبر را آشفته کرد و خودمان را نیز تکان داد ... و لبخندی که شعله‏ هایش وجودمان را به آتش کشید، خواستیم بایستیم، قیام کنیم و به قیام بکشانیم اما نشد! نیمی از وجودمان یاری نمی‏کرد، ابعادی که باید برش سوار می‏شدیم هنوز ساکن بود، تلاش اندکمان ثمری نداشت ... نمی‏دانستیم چه بگوییم، گوشه و کنایه ها از اطراف می بارید، ناگاه طنینی آشنا و دلنواز نگاهمان را جذب خود کرد؛ «فرزندانم! اینجا هستم!» چشمانمان به نگاهش دوخته شد، سیل اشک وجودمان را می‏شست اما ما در نگاهش غرق شده بودیم، دستان مهربانش را می‏شناختیم، ما را به سمت خود کشاند و در آغوش نازنینش نوازشمان کرد، بوسید. کوثر از چشمان مبارکش در وجودمان می‏بارید و عطشمان را فرو می‏نشاند. فرمود؛ فرزندانم، نگرانید؟! نگران چه؟! مگر مرا فراموش کردید؛ خودم شما را پروریدم، خس و خاشاک را پس زدم، دستتان را گرفتم، پرده از قلبتان باز کندم، چشم و گوشتان را شستم، جامه‏ای زیبا برتان کردم، از مسیر خودم حرکتتان دادم ...، منم! چادر مادر مهربان! پدرتان؛ «آدم!» فرزندانم، آمده‏ام شما را با خود ببرم، شما از وجود من هستید، ذریّه‏ام هستید، با شما کار دارم ...! با این جملات تحوّلی در وجومان جاری شد، می‏دانستیم که باب اینجاست، شادیمان به وصف نمی‏آمد، بچه ‏هایی بی‏قرار پدر ...! در بحر وجودش، خود را فراموش کردیم، و در نگاه مهربانش ساکن شدیم، سکونی که اوج تاختن بود، رنگ و بوی ایشان را می‏جستیم، از هم سبقت می‏گرفتیم و در محضرش پر می کشیدیم ... تا اینکه خطاب شدیم؛ «یا بنی‏آدم؛ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْكُمْ لِباسًا یُواری سَوْآتِكُمْ وَ ریشًا وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَیْرٌ ذلِكَ مِنْ آیاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّكَّرُون»1،«یا بنی‏آدم؛ إِمّا یَأْتِیَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْكُمْ آیاتی فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»2.

پاورقی:

1- [اعراف26] ص153

2- [اعراف35] ص154