تبلیغات
نورالزهرا ( س ) - دلنوشته یکی از راهیان نور _ به یاد فاتح بزرگ فتح المبین
نورالزهرا ( س )

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجید جعفری

آخرین پست ها

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دلنوشته یکی از راهیان نور _ به یاد فاتح بزرگ فتح المبین

سینه ستبر تاریخ مالامال از خاطرات حیات و ممات مردان مردی است كه روحشان فراتر از زمان است و عرصه فراخ زمین، تنگ تر از قلب سرشار از عشقشان بوده است. عشق به یگانه هستی بخش كه اشتیاق لقائش آرام از جسم و جان آنها پروانه هایی عاشق ساخته است.
او عاشق دلسوخته ای بود كه در گستره خونین جبهه های نبرد از كوههای سر به فلك كشیده كردستان تا دشتهای تفتیده خوزستان به جهاد و نماز و نیایش می پرداخت و در جهاد اكبرش اوج بندگی خویش را به نمایش می گذاشت. او فرمانده ای متدین، جدی، امیدوار، سخت كوش، شجاع و بااخلاص و الگویی كم نظیر و برتر در خدمتگزاری و وفاداری به نظام و عشق به ولایت بود

مهدی جان! بگو کجایی آقا؟ من که خودم به تنهایی قادر به پیدا کردنت نبودم. رفتم جنوب تا آن سرداران بی سر را شفیع قرار دهم تا شاید من هم بتوانم خاک های زیر پایت را پیدا کنم و سرمة چشمهایم کنم.
می دانم که آنجا بودی اما وای بر حال من که باز هم نتواستم.
مهدی جان! کجایی آقا؟ فدای غربتت آقا، فدای اشک چشمهایت آقا، فدای نماز خواندنت آقا.
آقا جان خیلی ها برای ظهورت دعا می کنند پس چرا نمی آیی؟ من که لیاقت ندارم بگویم آقا بیا، من که لایق نیستم که بگویم بیا تا در رکابت جان فدا کنم، اما می دانم که این را از من می پذیری اگر بگویم " آقاجان اگر گنه کارم اما دوستت دارم " .
ای فدای خاک پاهایت بگو در کدامین بیابان بر مظلومیت علی(ع) گریه می کنی، در کدامین صحرا بر پیکر چاک چاک حسین(ع) خون گریه می کنی. تا آن صحرا را از چشمهایم گلستان کنم.
مولای مهربانم! اگر من لایق دیدار نیستم اما شیدایم، شیدای شنیدن صدای " اَنا المَهدی". اگر لایق نیستم جانم را فدایت کنم اما حداقل مرا لایق جان سپردان برای یارانت بدان. بگذار فدای نام یاران باوفایت بشوم.
عزیز زهرا! در شلمچه دنبالت می گشتم، اما ندیدمت، در فکه دنبال صدایت بودم اما نشنیدم، در طلائیه دنبال خاک پاهایت بودم اما نیافتم، در اروند دنبال اشک چشمهایت بودم اما پیدا نکردم، و حالا صبح جمعه در وادی رحمت در گلزار شهدای آنجا دنبالت هستم.
آقا جان! بگو این فراق کی پایان می پذیرد، بگو این دوری کی به انتها می رسد، آقا فدای نامت کی این غربت جانگدازت پایان می پذیرد.

خدایا! مولای من مهدی(عج) تنهاست، خدایا جان زهرایت اذن فرجش بده، قلب تنهایش در غریبی بی پایانش آزرده است، این ماییم که قلبش را می آزاریم پس اذن ورودش ده تا در نبود ما لحظه ای آرام گیرد.
مهدی جان! قلب تنهایم هوای دیدارت را کرده، باز هم قدم رنجی نما و بر قلب خسته ام پا بگذار. از وقتی رفتی گلهای قلبم پژمرده اند آبی برای آبیاریشان پیدا نمی کنم به ناچار با آب دیده شستوشویشان می دهم، اما هر روز بهانه می گیرند تو را می خواهند آقا، خاک پاهایت را می خواهند خاک قلب خودم آلوده شده، خاک پاهای تو را برای تبرک می خواهند. اشک چشمهای من دیگر مسموم شده اشک چشمهای تو را (که در غربت زهرا می گریی) می خواهند.
گل نرجس! در این سیاه آباد نوری جز نور زیبای تو راه را برایم روشن نمی کند، این نور را از من دریغ مکن، بگذار باز هم در غربتت اشک هجران بریزم و فریاد العَجَل از دل برآورم. بگذار باز هم فدای نامت شوم. بگذار باز هم قلبم را با یاد نامت آرام سازم.
آقا جان! به جان خستة مادرت زهرا(س) فردا دیگر بیا، بیا تا با آمدنت دوباره ستاره ها امیدی برای درخشیدن پیدا کنند، بیا تا گلها از عرق پیشانی ات عطر برگیرند، بیا تا پرندگانت برای پرواز بر دور سرت بی تابی کنند، بیا تا با آمدنت تمام جانم را فدای خاک پاهایت کنم(اگر لایق باشم).
مهدی جان! خیلی دلم برایت تنگ شده، خیلی.