تبلیغات
نورالزهرا ( س ) - دلنوشته یکی از راهیان نور / قسمت هفتم
نورالزهرا ( س )

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجید جعفری

آخرین پست ها

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دلنوشته یکی از راهیان نور / قسمت هفتم

فکه تو را به خدا مرا از خود مران.

فکه نجواهایم را می شنوی؟ پس چرا جوابم نمی گویی؟
ناگاه تمام شد. آری تمام شد. فلاش دوربین بود یا دست رد به سینه ام؟ هر چه که بود مرا از تو جدا کرد. فکه اشک هایم را ببین که برای وصالت جاری شده اند. اما چرا این همه آدم کنارم هستند. چند دقیقه پیش اینها کجا بودند. نکند در کنار اینها اشک ریخته ام؟ نکند بر معصیت هایم افزوده باشم. نکند مغرور شوم؟
فکه مرا از آسمانت به بیرون راندی اما تو را جان لب تشنگانت قلبم را در خودت نگاه دار. فکه دستم را بگیر، بلندم کن، توان برگشت ندارم، پاهایم بر زمین کشیده می شوند، فکه تو را قسم بر پهلوی شکستة مادرم زهرا مرا از خود مران....
چون چاره نیست می روم و می گذارمت ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت
خداحافظی نمی کنم فکه، چون نمی روم، آنها که در کنارم مرا از تو جدا می کنند در اشتباهند، کسی که آنها با خود می برند من نیستم او کسی نیست جز جسم من؛ تمام روح من اینجاست. ترکت نمی کنم فکه چه بخواهی چه نخواهی


میخواستم چنین انسانی باشم و در طریقت عشق جهت وصول به معشوق همچو شمع بسوزم و این جسم نا قابلم را در راه دفاع قدس فدا کنم و سختی ها را با جان و دل بپذیرم تا بتوانم در دل شب خدا را با بصیرت دل ببینم . بار الها دوست داشتم تنها با تو ملاقات کنم دوست داشتم در صحرای گرم خوزستان و در نیمه های شب ظلمانی با دلی روشن و قلبی پاک و زلالتر از هر چشمه زلال و آکنده از خلوص خدای خویش را درک کنم . دوست داشتم ببینم که خداوند چگونه گناهان بیشمارم را می آمرزد و معاصی بنده طغاینگرش میگذرد . دوست داشتم ببینم چگونه خداوند با من معامله میکند و این مشتری جان من به وعده خویش عمل میکند دوست داشتم از آن سنگرها مصلای دوستان خدا و منزلگاه عاشقان خدا و محراب عابدان و زاهدان خدا کربلای شهیدان باز نگردم زیرا مرگ در بستر برای خویشتن عزت نمیدانستم .
خدایا بار الها معبودا دوباره بسوی تو می آیم مرا بپذیر و در رحمتت را بسوی من گنه کار بگشای دوست دارم تنها به سوی ملکوت اعلی پرواز کنم و سفری طولانی آغاز نمایم سفری که با آگاهی تمام خطراتش را با جان دل میپذیرم خدایا دلم از زندگی پست و کوتاه دنیا گرفته و شیرینهایش را چون سراب میبینم خدایا فقط تو قادری مرا دریابی و نجاتم دهی.
خدایا بسوی تو می آیم مرا از این مرداب پست بسوی ابدیت سوق دهی خدایا اگر بپذیری قربانی کوچکی هستم در مقابل عظمت و بزرگیت بار الها دروازه رحمتت در مقابل امیدوار به فضل و کرمت مبند .

آری ...
هنوز زمزمه شان در گوشم است ...
آن شب که در سجده خونینشان مهدی را صدا زدند
آنان رفتند و ما را لیاقت رفتن نبود ...
عاشق کجا و عاشق نما کجااا ؟
بافتن کجا و یافتن کجا ؟
شنیدن کجا و دیدن کجا ؟
در آخرین دعای کمیلی که با هم خواندیم در اشکهایشان نشانه عشق بود
و در شوقشان نشانه شهادت ...
قطرات اشکشان آیینه ای بود شهید نما
کف خیس سنگر ... عطر خویش را مدیون آنهاست...
و جبهه در معنویت خویش و امداد روح عرفانی آنهاست...
از نجوایشان معلوم بود ...مسافرند
از التهاب مناجاتشان روشن بود که مهاجراند و ...
و ما نیز شوق شهادت داشتیم اما ...
ما را سعادت نبود و به آن محضر راه ندادند
شاید هنوز به خلوص و اخلاص نرسیده بودیم ...
هر خانه ای مزار آنهاست...
و هر دلی آرامگاه سرخ شهیدان ...
آنان روزی خوران زنده درگاه خداوندند ...

پر می کشد به سوی شه کربلا شهید
جان می دهد برای رضا خدا شهید
بر کف گرفته جان و به لب سوره خلوص
ایثار می کند تن و جان بی ریا شهید
در راه حفظ حرمت ناموس و ملک دین
با شعله های آتش کین شد فدا شهید
در دشت گل نشسته و با خنده می دهد
ما راهیان راه خدا را صدا شهید ......